خاطراتم با پرستار مهربون


مامانی قشنگم بالاخره معضل پرستار هم به امید خدا حل شد و یک پرستار مطمئن و خوش اخلاق برای شما استخدام کردیم که از اول بهمن ماه از صبح تا ساعت 3 بعد از ظهر که بابایی میاد ازت مراقبت کنه ، از روزی که پرستارتو دیدی خدا رو شکر هیچ مشکلی باهاش نداشتی ، به قول منیژه جون ( پرستارت) از صبح که چشماتو باز میکنی فقط شیطونی میکنی و تا دلت بخواد بهش عادت کردی، وقتی هم که میخواد خداحافظی کنه اونقدر ماچش میکنی که دلش نمیاد بره .
خدا رو شکر همش دلشوره اینو داشتم که پرستار باخدا و مورد اطمینانی پیدا میشه که بتونم با خیال راحت برم سرکار یا نه ؟ ولی الان تا حدود زیادی به آرامش رسیدم چون علاوه بر اینکه از یکی یدونه فینگیلی ما مراقبت میکنه بهش کلی آموزشهای مناسب با این سن و سال رو میده که خودش کلی ارزش داره ( لازم به ذکره که منیژه جون سابق مربی مهد بودند ) ولی هنوز هم بعضی اوقات دلواپسی های مادرانه سراغم میاد که طبیعیه.....
آموزشهای این روزهای فینگیلی خان:
شوت زدن توپ به صورت کاملا حرفه ای
خدا رو شکر کردن بعد از غذا
فیگور قوی شدن بعد از میل نمودن غذا همانسان وزنه برداران
رقصیدن روزی 2 ساعت و وادار کردن اطرافیان برای همراهی و دست زدن و ......





خاطراتم با پرستار مهربون
